نامهای از فاطمه
سالها طلا برایم «سرمایه» بود — تا فهمیدم میتواند «زبان» باشد. برای یادگیری صنعتِ زرگری، طلاهایم را فروختم و برای نخستین ابزارهایم وام گرفتم. همه به من گفتند این مخاطرهی بزرگی است؛ و حق با آنها بود. اما من زنی را میشناختم که این مخاطره را میارزید.
امروز هر قطعه را خودم میسازم؛ از اولین خطِ طرح تا آخرین ضربهی مهر. اسم فروشگاهم را از ایرانِ باستان برداشتم: سپندارمد، ایزدبانوی زمین و زن — چون باور دارم زیباییِ واقعی از دلِ زمین میآید و از دستِ زن بیرون میشود.
اگر قطعهای از این خزانه را برگزیدید، بدانید که پشت آن، قصهی یک زن نشسته که همهی طلایش را داد تا یاد بگیرد چطور طلا بآفریند.